مرحوم علامه مجلسی (ره) در کتاب بحارالانوار جلد 13 صفحه 82 از کتاب کشف الغمه نقل می کند ، شخصی به نام محیی الدین اِربلی می گوید : من و پدرم در یک قهوه خانه ای نشسته بودیم ، فردی مقابل ما نشسته بود و در حال چرت زدن بود که کلاه از سرش افتاد و یک زخم بزرگ روی سر او ظاهر شد ، از او سئوال کردیم این زخم کاری روی سر شما جریانش چیست ؟ گفت این زخم یادگار جنگ صفین است ، ما خنده مان گرفت ( از جنگ صفین قرنها می گذرد ، تو کجا و جنگ صفین کجا )
او گفت حق دارید که باور نکنید اما من برای شما تعریف می کنم : یک مرتبه به سمت مقصدی حرکت می کردم ، در راه همسفری پیدا کردم و از هر دری صحبت می کردیم ، آهسته آهسته متوجه شدم او دشمن حضرت علی (ع) است ! چرا که او گفت اگر من در جنگ صفین بودم شمشیر خود را با خون علی (ع) و یارانش سیراب می کردم ! من هم گفتم اگر در جنگ صفین بودم شمشیر خود را به خون معاویه و یاران او سیراب می کردم ، با همدیگر درگیر شدیم ، جنگ و دعوای شدیدی در گرفت شمشیرها را کشیدیم و به جان هم افتادیم تا اینکه ضربه ای به سرم اصابت کرد و بی هوش شدم !
نمی دانم چقدر طول کشید اما وقتی به هوش آمدم سرم را بر دامن آقای محترمی دیدم و مشاهده کردم که طرف دعوای من هم به درک واصل شده است ، به صورت آن آقا که نگاه کردم ، فرمودند : چون تو ما را یاری کردی ما نیز تو را یاری کردیم ، چنان که خداوند کسی که او را یاری کند ، او را یاری می نماید ، دیدم آقا دست به زخم های بدنم می کشید و زخمها فوری خوب می شد و وقتی که دست بر سرم کشید ، زخم سرم التیام یافت و دردی احساس نمی کردم ، ولی جای زخم روی سرم ماند و آن آقا فرمودند : هرگاه کسی از تو درباره جای زخم سئوال کرد بگو : یادگار جنگ صفین است چون تو دوست داشتی در جنگ صفین شرکت کنی ؛ آن آقا وجود نورانی حضرت صاحب الزمان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه بودند. کتاب داستانهایی از امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) صفحه 272