در سوگ حضرت زهراء سلام اللّه علیها

بتاب اى مه تو بر کاشانه من

که تاریک است امشب خانه من

بتاب اى مه که بینم روى نیلى

بشویم در دل شب جاى سیلى

بتاب اى مه که تا با قلب خسته

دهم من غسل ، پهلوى شکسته

بتاب اى مه که شُویم من شبانه

ز اشک دیده ، جاى تازیانه

بتاب اى مه که تا کلثوم و زینب

ببیند روى مادر در دل شب

بتاب اى مه حسن مادر ندارد

حسین من کسى بر سر ندارد

بتاب اى مه گلستانم خزان شد

به زیر خاک ، زهراى جوان شد

بریز آب روان اَسماء، ولى آهسته آهسته

به جسم اطهر زهراء، ولى آهسته آهسته

ببین بشکسته پهلویش ، سیه گردیده بازویش

به ریز آب روان رویش ، ولى آهسته آهسته

بُوَد خون جارى اى اسماء هنوز از سینه زهراء

بنالم زین مصیبت ها، ولى آهسته آهسته

حسن اى نور چشمانم ،حسین اى راحت جانم

بیائید اى عزیزانم ،ولى آهسته آهسته

همه خواب و علىّ بیدار، سرش بنهاده بردیوار

بگرید با دل خونبار، ولى آهسته آهسته

روم شب ها سراغ او، به قبر بى چراغ او

بگریم از فراق او، ولى آهسته آهسته

سینه اى کز معرفت گنجینه اسرار بود

کى سزاوار فشار آن در و دیوار بود

طور سینا تجلّى مشعلى از نور شد

سینه سیناى وحدت ، مشتعل از نار بود

آن که کردى ماه تابان پیش او پهلو تهى

از کجا، پهلوى او را تاب آن آزار بود

گردش گردون دون بین ، کز جفاى سامرى

نقطه پرگار وحدت ، مرکز مسمار بود

صورتش نیلى شد از سیلى که چون سیل سیاه

روى گیتى زین مصیبت تا قیامت تار بود

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد