داستانهای آموزنده از بهلول

یک روز عربی از بازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد ؛ از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد ، تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد ! هنگام رفتن صاحب دکان گفت : تو از بخار دیگ من استفاده کردی و باید پولش را بدهی !!!

مردم جمع شدند ، مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت ، از بهلول تقاضای قضاوت کرد !
بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذای تو خورده است ؟ آشپز گفت : نه ولی از بوی آن استفاده کرده است ! بهلول چند سکه نقره از جیبش درآورد و به آشپز نشان داد و به زمین ریخت و گفت : ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر ! آشپز با کمال تحیر گفت : این چه قِسم پول دادن است ؟ بهلول گفت مطابق عدالت است : کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند !

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد